به جای مقدمه
چقدر شبیه مادرم شده ام
چرا نمی شناسی ام؟!
چرا نمی شناسمت؟
می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که دستت افتاد ، فهمیدم
دیگر به غربت چشم هایت خو کرده ام و به درد های باد کرده ی روحم
که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند.
همه ی سهم من ازخود دلی بود که به تو دادم و هرشب بغض گلویت رادرتابوت
سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که
زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخهای آبی ام تمام شده اندوگل های بقچه ی چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند.
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم.
حسین پناهی
پی نوشت۱:پنجشنبه هفته قبل کتابی خریدم از حسین پناهی به نام"دو مرغابی در مه" که این شعر به جای مقدمه ی کتاب نوشته شده بود.
پی نوشت ۲:گفته بودم میخوام دلنوشته هام رو بنویسم. احیانا دوستان از فضای غمگین وبلاگ ناراحت نشوند.

