السلام علیک یا صاحب الزمان

 

سلام آقا.....

امروز آخرین جمعه ی سال و  تصمیم گرفتم چند خطی از بیوفایی خودم بنویسم

آقا من و ببخشش که به یاد همه هستم ،الا شما

دلتنگ همه میشم، الا شما

این روزها  خیلی شهر مون شلوغه ، همه دنبال  خونه تکونی اند

بازارها شلوغه و همه مشغول خرید عید

دیروز که تو پیاده رو قدم میزدم رفتم تو این فکر که که خیلی بی معرفتم ودر عوض شما خیلی آقائید

فقط موقع مشکلات و گرفتاری ها به یادتون هستم

بهار اصلی شمایید...........

ای بهار زیبای من .........

ای امام مهربانم  من و به خاطر این همه غفلت ببخشید. خیلی دوستتون دارم.........

 پی نوشت: تعجیل در فرج حضرت صلوات

عطر شکوفه های زردآلو

همیشه میگن کاری کنید که ماندگار بشید، اثر نیک از خودتون به جا بگذارید، شاید یکی از این توصیه ها کاشتن درخت باشه. حدود شش سال پیش مادرم یک نهال زردآلو تو باغچه ی خونه کاشت و دو سال بعد مرگ، دستهای گرم مادرم رو ازم گرفت. درست اولین سال بعد از فوت مادر، درخت شکوفه زد و به بار نشست. امروز عصر که وارد منزل شدم تموم شکوفه ها باز شده بودند و حیاط خونه پر بود از عطر شکوفه های زرد آلو.

بوی مادرم و حس کردم، بوی دست های نازنینش، هرم گرم نفس هاش و طنین قشنگ صداش.......

زنده هارو در یابیم و از خودمون نهالی ماندگار به جا بذاریم.

پی نوشت:از شکوفه ها عکس گرفتم اما نتونستم بذارم . تازه کاریم دیگه ببخشید 

یه روز دلم گرفته بود مثل روزای بارونی.......

بعضی روزها دل آدم دنبال یه بهونه ست برا ی دلتنگی، برای یک سکوت طولانی، مثل امروز بعد از ظهر پنج شنبه اسفندماه .کلا این ماه رو خیلی دوست دارم، ماه عجیبیه قبل از ظهر هوا دلش گرفته بود و حدود ساعت 3 بود که آسمون زد زیر گریه. چقدر بده لحظه شروع بارون (مخصوصا بارون پنج شنبه عصر ) سر کار باشی،تو راه برگشت از کارخانه بارون داشت بیداد میکرد و باغ اسرار شد همدم لحظات دلتنگی هام . به بارون اسفند و فروردین، به غروب های پاییز حساسم.رسیدم خونه و شروع کردم به نوشتن به قول دوستی نوشتن آدم و آروم میکنه (شاید اولین باری باشه که مینویسم). دلتنگ شدن دلیل نمی خواهد چقدر دوست داشتم زیر این بارون قدم بزنم بلکه روحم آروم بشه به نظرم خدا بارون وخلق کرد که آخرین برگ بی قراری دل و برا آدما رو کنه ..........

تصمیم گرفتم تو وبلاگ حرف های دل و بنویسم بی هیچ شاخ و برگی، پس یه موقع بهم خرده نگیرید که با قلم ناقصم آزرده تون کنم .

اسم اعظم

سنتوری

             زیر پا

                        میگذارم

تابرای تو

             از رف

                  پایین

                  آرم

قدیمی ترین ترانه ای را

که گلوی انسانی

                        خوانده است

نخستین شاعر

نخستین آهش را

                          برای تو کشید

و انسان غار نشین

نخستین گل را

                      به دیواره

با شرم گونه های تو

                          تصویر کرد

از عشق زاده شدی

در خویش قد کشیدی

با مرگ بالیدی

میان مثلث ایستاده ای

در نقطه تلاقی خطوطی

که از زوایای حقیقت

                       به هم رسیده اند،

ترا چه به نامم؟!

تا دریچه را

               رو به باغی بگشاید

که صدای پرپر شدنش

به زمزمه های تو

در عصر های دلتنگی

                              می ماند،

نامت رازیست

که سنگ را به نسیم

ونسیم را

           به توفان

                      بدل می کند

و آتش

در گلستان ابراهیم

                        می افکند،

مرا

زهره ی آن نیست

که نامت رابه زبان آرم

در تو می نگرم و

                       می میرم

"حسین منزوی"

یا رفیق من لا رفیق له

سلام به نام حضرت دوست وبا توکل به رحمت بی انتهایش

من حامد هستم دوستدار فرهنگ و هنر اهل شعر و موسیقی .قلم خوبی ندارم اما اومدم تا در این محیط

مجازی حرف دل بنویسم و حرف دل بشنوم از همه ی دوستان میخوام که با راهنمایی هاشون من رو

یاری کنند.امیدوارم به سهم کوچک خودم بتوانم مفید باشم